تبليغاتX
سگنامه
قبل از آنکه پا روی دم حقیقت گذاشته باشم ،

تفریقی بود و شادمانه ای .

استمناء سوالی و ،

دستمال جوابی ،

تا شبکوری من و روشنی هیچکس ،

بچشم نیاید .

اینروزها ،

به جنگلی ماننده ام دست بسته ،

که با پستان آسمان خیس میشود و ،

در تردد راسوها ،

انتشار بابونه ها لگد میشود .

+ نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 10:37 توسط حسن متین راد |

چارراهها ،

با چراغهای خودکار ،

بسته بندیهای رنگارنگ چارچرخ را ،

از کانال خیابانها ،

بهم حواله میدهند و ،

خالی نمی شوند .

دود ،

 آنقدر غلیظ میشود که ،

بوی گند میگیرد .

ظاهرا ،

فاضلاب شبکه واضحتری دارد ،

تا اینها .

+ نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 10:32 توسط حسن متین راد |

خمیازه سحرش را گنجشک ،

 بر حلقه طنابی کشید که ،

قبل از طلوع ،

در حیاط اعدام آویخته بودند .

*

بدبخت تمام شب را به این فکر کرده بود که ،

پرواز را مگر میشود آموخت ؟

*

از همهمه طناب که به شاخه پرید ،

روز بعد سرزد .

+ نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 10:22 توسط حسن متین راد |

شاه ما شحنه شبکور نهاد               راز در خمره مستور نهاد

هرچه در مصحف از انجیر نوشت          در دهن مزه انگور نهاد

شیخ ما شعبه مخفی واکرد      بست سجاده سپس دور نهاد

شب تدارک همه حلوا آورد                  روز گر روزه مجبور نهاد

از مگس دست بباید شست و            دامن حضرت زنبور نهاد

خیز از مسجد و با شیخ بیا          شاه این جمله بدستور نهاد

+ نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 10:20 توسط حسن متین راد |

به تمام اجدادم ،

که در هول و ولای پارینه سنگی ،

از دم جک وجانور ،

گاه شد که بگریزند و گاه نه ،

اطمینان میدهم که من تامینم .

تنگ آخور فرهنگ ،

با خیال تخت ،

دارم در آزادی غوطه میخورم .

+ نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 10:16 توسط حسن متین راد |

پدری که ،

نقطه ضعفش فقط دختری بود که ،

در فاصله پلک بستنی اتفاق افتاد که ،

چشم بسته بود در چشمه ای که . . .

*

اسفندیار !

تا خدا شدنت همین اشتباه مانده بود .

در همین بچگانه هاست ،

قماری که خدا تعبیه کرد ،

تاکسی نبرد .

+ نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 10:14 توسط حسن متین راد |

تو پیه ای ،

تا خیال درشکلی از سخن بپیچد که ،

به هستی طعم میدهد ،

و من استخوان ،

 تا آسیا بر سنگ زیرین بچرخد و ،

کک کسی نگزد .

اینهمه شاعر اجیر تو و ،

برگرده من تیمار قافیه .

*

طفل خدا بی تو لاغز میشود و ،

بی من مریض .

+ نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 10:10 توسط حسن متین راد |

این که خشم نیست ،

در چانه ام ،

 تا با دهن چاک ،

بر اتاق خالی کنم .

در دهنم ،

فرهنگی هست ،

با نعناع فلسفه ،

که تا بی وقفه میجوم ،

شیارهای ذهنم را خنک میکند ،

و هربار فروردین ،

دوازده بار تکرار میشود .

چه که سکوت صمغ بهارست و سقز خدا ،

وقتی با چشم بسته ،

دهان بسته ،

در خود آه میکشم .

+ نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 10:3 توسط حسن متین راد |

سی و هفت سال ،

با حوصله تمام ،

رودر روی دیواری نشستم که ،

ساکت بود ،

اما خاله زنکها ،

در توبه توی جرزهاش ،

پچ پچ میکردند و ،

موریانه ها عنداللزوم ،

موش می دواندند .

*

پا که شدم ،

دیدم ،

هیچ دیواری از من کوتاهتر نیست .

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 12:56 توسط حسن متین راد |

همه زندگی نشئه ایست ،

که یا با دود حاصل میشود ،

یا با صدمه قرصی ،

یا با دو انار بر سینه زنی ،

یا وقتی که دسته کفتری ،

بر بام آزادیت بچرخد ،

یا با رنجی که من میکشم .

*

نشئه ای ،

یا رنجی برای نشئه ای .

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 12:53 توسط حسن متین راد |